۱۳۸۸-۱۱-۲۴ ۲۱:۱۰:۵۶
بابک کفیلی
خیلی منقلب شدم کاش اون دوره بودم کاش جای مهدی باکری بودم
به خاطر همین خصلتهای مثبت شماست که با تمام وجود پابند تان هستیم شما از ذخایر به حق انقلاب هستید
۱۳۸۸-۱۱-۲۳ ۱۶:۴۷:۰۳
سلیم
بسیجی واقعی همت و باکری. همه ما می توانیم رهروی باکری باشیم. ان شاء الله. امید آنکه دکتر رضایی بسیجی های زنده را هم دریابد. با تشکر از ایشان که یاد شهید را زنده نگه داشتند.
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
۲
سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۳۹
مهدی باکری به روایت محسن رضایی
مهدی باکری به روایت محسن رضایی
Share/Save/Bookmark
انسانهای بزرگ گاهی در درون خودی ها به اسارت کشيده مي شوند. انسانهايی که اگر دستشان را باز بگذارند تمام دشمنان يک ملت را مي توانند سرکوب کنند و بسياری از موانع را از سر راه بردارند.
در سپاه حرف زياد از مهدی مي زدند. من يک چيزهايی از بچه های اروميه شنيده بودم. در تهران شايعه کرده بودند«اينها با امام نيستند» بخصوص مهدی را مي گفتند. متهمش مي کردند که مشکلاتی دارد و افکارش درست نيست.

آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و اين چيزها را فقط می نيدم. بعد که تحقيق کردم ديدم انگيزه های محلی باعث اين حرفها شده. که معمولاً تنگ نظری بود. اين افراد نمی توانستند تفکيک کاملی از جريانات داشته باشند و ناچار برخودشان با مردم و جوانان برخوردی دور از واقعيت بود. مثلاً نمي توانستند درک کنند که مهدی و حميد آنقدر ظرفيت دارند که می توانند در دانشگاه با گروه ههای منحرف تماس داشته باشند و از آنها هم تأثير نگيرند. مهدی اصلاً نظرش اين بود که برود روی آنها تأثير بگذارد، آن هم فقط بخاطر اعتماد به نفسی که به خودش و نظرش داشت، کما اينکه تأثيری هم روی عده ای گذاشت. برايش مسأله ای نبود که کسي مسأله دار است با او تماس بگيرد. احساس مسئوليت مي کرد. پيش خودش احساس نياز مي کرد که حتماً آن طرف به او نياز دارد که با او تماس گرفته. می رفت با برخورد منطقی خودش او را تحت تأثير قرار مي داد. ديگران نمي توانستند ظرفيت مهدی را درک کنند. لذا با خودشان مقايسه اش مي کردند. 
آميزه ای از حسادت و جهالت دست به دست هم مي داد تا برای مهدی مشکل درست شود. 

گاهی جو آنقدر مسموم مي شد که حتی به نزديکان او متوسل می شدند. يادم هست مي خواستم براي مهدی حکم فرماندهی برنم. حکمش را هم آماده کرده بودم. و همه هم مي دانستند. يکی از دوستان صميمی خود مهدی بود. آمد گفت: «حرف پشت سر مهدی زياد است. تو از آن چيزها اطلاع داری که می خواهي برايش حکم بزنی؟» گفتم: «بی خبر نيستم. خبر جديد چی داری؟» يک چيزهايي گفت. گفتم: «اينها را مي دانم.» گفت: «اين چيزها را مي دانی و می خواهی حکم بزني؟» گفتم: «بله! حتماً. چون مي دانم مهدی را بی واسته شناختم و هيچ احتياج به تأييد کسی ندارم. مطمئن باشيد حتماً حکمش را مي زنم، حتماً هم از او دفاع مي کنم.» 

من آن موقع هنوز خودم تثبيت نشده بودم، ولي حکم مهدی را زدم و پای تمام حرفها هم ايستادم. بعد فهميدم که اشتباه نکرده ام. اولين باری که مهدی را ديدم قبل از عمليات فتح المبين بود. يکی از فرمانده های تيپ آمده بود به من گزارش بدهم که ديدم يک نفر همراهش آمده، ساکت و با حجب و حيا. آن فرمانده گزارشش را مي داد و من تمام توجه ام به غريبه بود. بعد که فرمانده گزارشش را داد. پرسيدم او کی هست. گفت «ايشان آقاي باکری اند.» گفتم: «کدام باکری؟» گفت: «مهدی» گفتم: «قبلاً کجا بودند؟» گفت: «اروميه» يادم آمد او همان باکری است که در اروميه حرف پشت سرش زياد بود و از او گزارشهای زيادی به من رسانده بودند.
مهدی اصلاً نظرش اين بود که برود روی آنها تأثير بگذارد، آن هم فقط بخاطر اعتماد به نفسی که به خودش و نظرش داشت، کما اينکه تأثيری هم روی عده ای گذاشت.
همان موقع هم در ذهنم هست که روی او به عنوان يک آدم فعال حساب مي کردند. تا اينکه سال شصت شد و من فرمانده سپاه شدم. يکي از کارهای اصلی ام اين شد که دنبال افراد لايقی بگردم و به آنها حکم بدهم بروند فرمانده تيپ بشوند. 

آن روزها سپاه اصلاً لشکر و تيپ نداشتند. دو سه گردان يا محور داشتيم که عمليات ثامن الائمه را آنها انجام داده بودند. لذا از همان روز مهدی را زير نظر گرفتم. مهدي توی همين عمليات شد معاون احمد کاظمي و ما يکي از حساس ترين جبهه ها را به تيم آنها سپرديم. تيم احمد و مهدی. که سربلند هم بيرون آمدند.

بعد از آن بود که بهش حکم تشکيل تيپ عاشورا را دادم. قبول نمي کرد. حتی دليل های منطقی مي آورد. مي گفت مي خواهد کنار نيروها باشد، نه بالای سرشان، که بعد خدای نکرده غرور بگيردش. و به نظر من حق داشت. چون با تمام وجودش کار کردن را تجربه کرده بود. از قبل از انقلاب و همچنين در زمان انقلاب و نير در زمان مقابله با ضد انقلاب در کردستان و در شهرها و حالا هم جنگ. و بخصوص در زمان شهردار بودنش در اروميه و بخصوص در هشت نه ماه اول جنگ، که بني صدر فرمانده کل قوا بود و در حقيقت تمام جنگ دست او بود.
بني صدر و دوستانش عقيده داشتند نيروهاي مردمي، کساني مثل مهدی و حميد و شفيع زاده، حق ندارند بيايند توی آبادان برای خودشان خط دفاعی تشکيل بدهند. در حالي که حميد و مهدی و شفيع زاده اصلاً به اين حرفها اعتنا نمي کرد. 

خودشان با اختيار خودشان آمدند آبادان و مشغول به کار شدند. مهدی می رفت بالای دکل ديدبانی می کرد و از همان بالا به شفيع زاده مي گفت بفرست، يعني خمپاره بفرست. صبح تا شب از همان جا، بنا به سهميه ای که داشت، بيست سی تا گلوله شليک می کردند، بعد مي آمدند توی دفترچه شان مي نوشتند که چند ايفا آتش گرفت، چند تا سنگر منهدم شد، چند تا عراقي خط خورده اند و از همين مسائل. 

آنجا قدرت مانور اين سه نفر دو کيلومتر بيشتر نبود. چون تمام درها به رويشان بسته بو د. در حقيقت آنها اول اسير خودی بودند و بعد در محاصره ی عراقی ها. آن هم مهدی که اگر جاي رشد می ديد، قدرت فرماندهی 2000 نفر را داشت. 

انسانهای بزرگ گاهی در درون خودی ها به اسارت کشيده مي شوند. انسانهايی که اگر دستشان را باز بگذارند تمام دشمنان يک ملت را مي توانند سرکوب کنند و بسياری از موانع را از سر راه بردارند. 

مهدی اين طوري بود، حميد اين طوری بود، شفيع زاده اينطوری بود. یادم هست ما در آن هشت نه ماه از طرف بنی صدر و دوستانش خيلی تحت فشار بوديم و به سختي يک خط پيدا مي کرديم تا برويم عليه دشمن بجنگيم. تفکر حاکمه اين بود که «شما جنگ بلد نيستید. مي رويد منطقه را لو مي دهيد.» مثلاً مي گفتند: «شما با اين آخوندهايی که با خودتان مي آوريد، به خاطر عمامه های سفيدشان، به دشمن اجازه گرا گرفتن مي دهيد.» 

بهانه مي گرفتند. البته مسخره هم مي کردند. و ما هم از خودی ها و هم از عراقی ها زخم مي خورديم و صبر مي کرديم. خودی ها در شهر و با تظاهرات و ترور و شايعه پراکنی و حمله های مسلحانه ی کردستان و عراقی ها با گرفتن پنج استان ما. خرمشهر سقوط کرده بود و آبادان در محاصره بود و عراقی ها در دره پانزده کيلومتری اهواز مستقر شده بودند. نمی دانستيم بايد بياييم تهران را حفظ کنيم يا برويم خوزستان بجنگيم. 

بعد از ترورهای سال شصت و از دست دادن خيلی از عزيزان و فرار بني صدر. بچه های انقلاب دست به دست هم دادند و
دور هم جمع شدند ابتدا به تهران سر و ساماني دادند. کسي
گفت:« امام گفته اين جمله ها را بخوانيد برای بچه ها.» جمله ها اين بود:« شما پيروز هستيد. به هيچ وجه نگران اين عدم الفتح ها نباشيد و خودتان را براي عمليات بعدي آماده کنيد.»
مثل مهدی از شهرداری اروميه و مسئوليت های ديگرش دست کشيد آمد شد معاون تيپ و بعد هم فرمانده ی تيپي که بعدها لشکر شد. مهدی خيلی سريع رشد کرد. به همه ثابت کرد که در آن نه ماه اول جنگ آن ظلم سياسي عجيبی که به نيروهای حزب الهی وارد شد از حمله عراق و صدام هم بدتر بود. 

مهدی در عمليات بيت المقدس به عنوان فرمانده تيپ آمد توی صحنه و مشهور شد در عمليات رمضان هم، با وجود جراحتش بيمارستان را رها کرد آمد وارد صحنه عمليات شد. يادم هست بچه ها گزارش مي داند که مهدی از فشار درد، گاهی خم مي شد تا دردش تسکين پيدا کند.

می گفتند با همان حالت خميده از پشت خط بي سيم مي زده و فرمانده گردان هاش را صدا مي زده می گفته چه کار کنند يا از کجا بروند. خيلي ها بودند که اگر چنين زخمی بر مي داشتند يک لحظه هم حاضر نبودند در عمليات شرکت کنند. مي رفتند يکی دو سال در ايران يا اروپا بستری می شدند و استراحت می کردند تا اين ترکش را از جمس نازنينشان بيرون بياورند. اما براي مهدی جسم و جان معنی نداشت.
معروف بود در جبهه های جنگ که وقتي به نيروها فشار می آمد يک عده بروند به فرمانده ها بگويند برويد گزارش بدهيد و امکانات بگيريد. تکيه کلام او اين بود که «ما فقط گزارش مان را به خدا مي دهيم. نه به کسی ديگر» مهدی يکي دو بار هم خودش را نشان داد. که يکيش به «عدم الفتح» معروف شد. يعني عمليات خيبر. اين عمليات خيلي
مهم و حساس بود. چرا که نقطه ی عطفی بود در جنگهای ما. چون ما داشتيم از نوع جنگ های زميني به طرف جنگ های آبي- خاکي می رفتيم. لذا فراهم کردن مقدمات اين عمليات خيلی مهم بود. هم از نظر آموزش غواصی و قايقراني. هم از نظر روحی. نيروها بايد مسافتی را حدود سی کيلومتر در آب پيش مي رفتند و بعد مي رسيدند به عراقی ها. خيز خيلی بلندی بود. اولين باری بود که اين صورت می گرفت. هم حرکت در آب، هم جنگ در آب برای همه ی ما جديد و عجيب بود. 

من گاهی برای بررسی وضع نيروها غافلگيرانه می رفتم توی لشکر. يک شب بدون اين که به مهدی بگويم با چند نفر از بچه ها بعد از نماز مغرب رفتيم لشکر عاشورا. من اغلب چفيه مي زدم که شناخته نشوم. رفتم پرسيدم: «بچه ها ی لشکر کجا هستند؟» گفتند: فلان جا هستند و «دارند زيارت عاشورا مي خوانند.» رفتم آن جا ديدم همه ی بچه های لشکر عاشورا جمعند، چراغها خاموش است و دارند عزاداری می کنند بين شان نشستيم و به عزاداری گوش دادم. مداحان ترکی مي خواندند. متوجه نمي شدم چه مي گويند. با اين حال از شور و حال جلسه داشتم منقلب می شدم. چشم هم مي چرخاندم تا حميد يا مهدی را ببينيم. اصلاً پيدايشان نبود. از بغل دستي ام پرسيدم: «ميدانی مهدی باکری کجاست... يا حميد؟» تلاش کرد پيدايشان کند. نتوانست. خيلی دلم مي خواست بدانم مهدی کجاست. فکر کردم شايد جلو نشسته باشد. 

رفتم جلوتر. ترسيدم بچه ها مرا بشناسند و مراسم شان تحت تأثير قرار بگيرد. همان جا نشستم تا مراسم تمام شود. ديدم اين طور که نمی شود با مهدی صحبت کرد. اين جوری هم که نمی توانستم مهدی را ببينم. به هر ترتيبي بود مهدی را پيدا کردم. در حقيقت اين را می خواستم بگويم که برام جالب بود که فرمانده لکشر طوری توی نيروهايش محو شده که هيچ کس نمي توانست پيدايش کند. حتی من که از دور هم ميتوانستم او را تشخيص دهم. صدر و ذيلی در آن مجلس نبود. همه گمنام نشسته بودند و عزاداری شان را مي کردند. 

از مهدی گزارش خواستم. گفت: «آموزش ها تمام شده. بچه ها از هر نظری آماده اند، حتی روحی.» و حميد از همه آماده تر. برای همين شايد قلب شريان خيبر را سپرديم به حميد. پل
برادرها! مگر غير از اين است که ما به تکليف می جنگيم؟ مگر غير از اين است که پيغمبر خدا عزيزترين عزيزانش را در جنگ از دست داد و خم به ابرو نياورد؟»
صويب خط مقدم بود. يعنی مقدم ترين لبه ی جلويی نبرد با عراقی ها. ديگر جلوتر از آن نيرو نداشتيم. فاصله ی آن جا تا قرار گاه زیاد بود. به خاطر اين که نيروهايمان از آب عبور کرده بودند و رفته بودند توی منطقه ی صويب و عزير، که منطقه شمالی آن جا بود. حساسيت آن قدر زياد بود که فرمانده لکشرها لحظه به لحظه با تمام فرمانده گردان هاشان به گوش بودند. آن کسي را که مي فرستادند جلو معمولاً به عنوان جانشين لشکر می فرستادند تا از نزديک بالای سر نيروها باشد. مکالمه های آن ها با هم خيلی واضح و روشن بود. من نمي توانستم حرف های مهدي را با حميد بشنوم. اما حرف هاي مهدی با خودم و با قرارگاه بالاترش در دسترس بود. 

از حرف های مهدی با خط جلو می فهميدم که عراقی ها از سه طرف آمده اند و حميد را محاصر کرده اند. منطقه ی عزير هم شکسته بود و خودي ها عقب نشيني کرده بودند. عقبه ي نيروهاي حميد کور شد. تلاش زيادی کرديم مهدی و حميد را تقويم کنيم. نشد. هلی کوپترها نتوانستند نيرو ببرند، حتي نمی توانستند که بروند تمام شان را برگردانند. به همين دليل شد که آن جا تعدادی از نيروها زخمی و شهيد شدند و جنازه هاشان ماند و ما نتوانستيم بياوريم شان. حميد يکي از آن ها بود. 

من اصلا از لحن مهدی نتوانستم شرايط سخت حميد را بفهمم. اضطراب مهدی فقط برای حميد نبود، برای همه بود، که يا سريع بيايند عقب، يا به طريقی به آن ها کمک شود. لحنش با شرايط مشابه عمليات های ديگرش فرقی نداشت. شايد به همين دليل بود که من بعدها متوجه شدم که حميد آن جا بوده. مهدی خيلی طبيعی، مثل مواقع ديگرش و مثل يک فرمانده لشگر، تمام سعی اش را می کرد بچه هاش را از محاصره بيرون بياورد. 

بعد از خيبر تمام فرماندهان توی جزيره شمالي دور هم جمع شديم و شروع کرديم به زيارت عاشورا خواندن. بی خبر از ما يکی رفت با بيت امام تماس گرفت که «بچه ها از اين عدم الفتح ناراحتند. نشسته اند دارند عزاداری می کنند.» همان لحظه آقای رسول زاده آمد گفت: « احمد آقا شما را مي خواهد.» 
از جلسه آمدم با احمد آقا صحبت کردم. گفت:« چيه؟ چرا نشسته ايد داريد گريه مي کنيد؟» گفتم: «مسئله خاصي نيست. بچه ها دارند زيارت عاشورا مي خوانند.» گفت:« صبر کن امام مي خواهد يک چيزی بگويد!» چند دقيقه بعد تماس گرفت گفت:« امام گفته اين جمله ها را بخوانيد برای بچه ها.» جمله ها اين بود:« شما پيروز هستيد. به هيچ وجه نگران اين عدم الفتح ها نباشيد و خودتان را براي عمليات بعدي آماده کنيد.» 

آمدم تمام اين حرف ها را برای بچه ها گفتم. وضع جلسه به کلی عوض شد. انگار يک انرژی فوق العاده پيدا کرده بودند. روحيه شان با يک دقيقه پيش زمين تا آسمان فرق کرده بود. اولين کسی که صحبت کرد مهدی بود. رفت بلندگو را به دست گرفت و شروع کرد به حرف زدن. گفت:« برادرها! مگر غير از اين است که ما به تکليف می جنگيم؟ مگر غير از اين است که پيغمبر خدا عزيزترين عزيزانش را در جنگ از دست داد و خم به ابرو نياورد؟» 

خيلي با ظرافت، بدون اين که بگويد من برادرم را از دست داده ام، می خواست بگويد نبايد نگران باشيم. گفت:« حالا که امام اين طور فرموده، ما بايد خودمان را برای عمليات بعدی آماده کنيم. حرف های مهدی شور و حال خاصی به جمعمان داد. هنوز چند ساعت از عمليات خيبر نگذشته بود که خودمان را آماده کرديم برای عمليات بدر، که به يک معنا تکرار خيبر بود. 

با اين فرق که ما تلاش زيادی کرديم کاستی
تکيه کلام او اين بود که «ما فقط گزارش مان را به خدا مي دهيم. نه به کسی ديگر»
های خيبر را برطرف کنيم. مهدی يکی از کسانی بود که با دادن طرح ها و نظرهای جديد خيلی گل کرد. مثلا يکي از مشکلات ما حمله ی غواص ها به خط عراقی ها بود. غواصها بايد از توی نی ها بيرون مي آمدند و يک مسافت دو سه کيلومتری را در مسيری بدون ني و زير نور ستاره ها طی می کردند و نور ستاره ها طوری آب را روشن مي کرد که غواص ها پيدا بودند. با نزديک شدن به سيل بند عراقی ها عمق آب هم کم مي شد و غواصها نمی توانستند زير آب بروند. از گردن به بالا بيرون آب می ماندند و سیبل ثابت تير بارهای عراقي می شدند. 

جلسه ای گذاشتيم که « ما با اين مشکل چی کا بايد بکنيم؟» مهدی گفت: « غواص ها بايد نوعی از لباس ها را بپوشند که نور را منعکس نکند.» اول يک لباس را نشان داد و بعد لباس ديگری را که اگر نور به آن می خورد منعکس می شد. گفت:« نه از اين ها که نور منعکس می کند.» تعجب کردم. فکر کردم حتما مهدی خودش رفته لباس را پوشيده که توانسته اشکالش را پيدا کند. 

گفت:« بعضی از اين کفشک های غواصي عاج ندارند. باعث می شوند غواص ليز بخورد. سر و صداشان هم غواص ها را لو می دهد. اين ها بايد حتما آج داشته باشند.» ما به اين جزئيات اصلا توجه نکرده بوديم.
يکی ديگر از طرح های مهدی آماده کردن قايق ها بود. که مهدی خيلی به آب بندی و در آب کار کردنشان حساس بود. و همين طور به رفع کردن عيب موتورهاشان. 

يک روز مهدی مي بيند کسي به قايقش گاز مي دهد. می رود به او می گويد اين کار را نکند و او گوش نمی دهد. مهدی يک سنگ بر می دارد دنبالش مي کند. مي گويد« مرد حسابي! مگر نمی گويم آهسته برو؟ اين قايق مال بيت المال است، مال جنگ است، مال عمليات است، نه برای تفريح من و تو.» 

طرح ديگر مهدی در بدر، آن طور که يادم مي آيد، رفع مشکلات خط شکنی بود. ما معمولا توی عملياتها کارهايمان را مرحله به مرحله پيگيری مي کرديم. می آمديم جلسه می گذاشتيم و مشکلات آن مرحله را حل و فصل می کرديم و يک قدم می رفتيم جلوتر. آخرين مرحله ی طرح عملياتی، نحوه ی شکستن خط مقدم بود. مسئله غواص ها حل شده بود. همه چيز آماده بود، بجز شکستن خط، که هنوز در پرده ی ابهام بود. در آن جلسه در جمع فرمانده لشکرها مطرح کردم: « طرحش با شما، که چطور خط جزيره ی جنوبی شکسته شود!» عراق از خيبر تا بدر فرصت زيادی داشت تا آن جا را پر از سيم خاردار و مين و موانع ديگر کند. 

مهدي گفت: « بياييم براي هر گردان يک کانال بزنيم و تا آن جا که امکان دارد خودمان را از داخل کانال ها به عراقی ها نزديک کنيم.»
سئوال کردند:« چطوری تا زير پای دشمن کانال بزنيم؟ می فهمد. می آيد مانع مي شود.» مهدی گفت:« از آن جا به بعد يک سری تيم های هجومی آماده مي کنيم، در حد پانزده نفر، که آن فاصله را با سرعت
بدوند و خودشان را به عراقي ها برسانند.» گفتند: « آن جا تيربار هست، خمپاره شصت هست، آتش هست. به اين راحتی که نمی شود.» مهدی گفت: « هر چي بترسيم از اين تيربار و خمپاره و آتش بيشتر شهيد مي دهيم. تنها راهش همين است که گفتم. بايد سريع بروند و همين تيربارها و همين خط را بگيرند، وگرنه باز هم تلفاتمان
يادم می افتاد به اين که هيچ وقت از زندگی خودش به من نگفت. و اين که هيچی برای خودش از من نخواست. نه ماشين، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هيچ چيز ديگری که ديگران برايش سر و دست مي شکنند. و اين که خودش را رفت رساند به دريا. از دجله به اروند و از اروند به خليج فارس.
بيشتر مي شود. » 

بحث شد. در نهايت همه به اين نتيجه رسيدند که حرف مهدی درست و عملی هست. اين طرح را فقط کسی مي توانست بدهد که خودش جرات تا آن جا رفتن و دويدن و به خط دشمن رسيدن را داشته باشد. که مهدی خودش داشت. علی الخصوص در بدر و کنار دجله و در همان محلی که به کيسه يی معروف شد و فقط از يک راه باريک مي شود به آن جا رفت. آن جا هم مثل قلب خيبر بود که اگر از دست می رفت تمام جبهه سقوط می کرد. 

مهدی چون حساسيت آن منطقه را مي دانست. رفت آن جا مقاومت کرد. من تلاشی را که او در بدر و در کيسه يی کرد در هيچ کدام يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدی خيلی عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل ده پانزده کيلومتری بين جزيره شمالی تا آن جا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه يی هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه يی که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدی خودش با همان پنج نفری که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد. 

من خسته شده بودم. کمي قبل از اين که سختی ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: « شما مواظب بی سيم ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافه ها نگاه کردم ديدم فرق کرده اند. گفتم :« چي شده؟»

همه شان از علاقه من به مهدي خبر داشتند. نگفتند چي شده. نگران مهدی شدم. به خاطر حساس بودن کيسه یی. با احمد کاظمي تماس گرفتم پرسيدم: « موقعيت؟» گفت: « ديگر داريم مي آييم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي ترسيم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.» 

آن پل دوازده کيلومتری داستان عجيبي برای خودش داشت. در آن عقب نشينی توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند. 

به احمد گفتم: « مهدی کجاست؟ حالش چطور است؟» گفت: « مهدی هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.» ديدم احمد حرف زدنش عادی نيست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهيد شده. گمانم به آقا رحيم يا آقاي رشيد بود که فکرم را گفتم. گفتم:« احساس می کنم بايد برای مهدی اتفاقي افتاده باشد و شما هم می دانيد.» گفتند: « نه. احتمالا بايد زخمی شده باشد و بچه ها دارند مداوايش مي کنند.» گفتم: « تماس بگيريد بگوييد من می خواهم با مهدی حرف بزنم!» طول کشيد. ديدم رغبتی نشان نمی دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم: « احمد! چرا حقيقت را به من نمی گويی؟ چرا نمی گويی مهدی شهيد شده؟» 

احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام، همان طور بی سيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت ها گريه کردم. بچه ها آمدند دورم جمع شدند و توصيه کردند خودم را کنترل کنم. گفتند: « چرا اين قدر گريه می کنی؟» 

يادم به حرف زدن هامان با يکديگر می افتاد، يا درد دل کردن هامان، يا خنده های خودمانی مان. يادم به مرخصي نرفتن هاش مي افتاد و اينکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پيش بچه های لشگرش راحت تر است. و يادم می افتاد به اين که هيچ وقت از زندگی خودش به من نگفت. و اين که هيچی برای خودش از من نخواست. نه ماشين، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هيچ چيز ديگری که ديگران برايش سر و دست مي شکنند. و اين که خودش را رفت رساند به دريا. از دجله
به اروند و از اروند به خليج فارس. 

فهميدم نمي خواسته در خاک دفن شود. فهميدم مي خواسته برود به ابديتي برسد که خيلي از عرفا حسرتش را دارند براي همين چيزهاست که معتقد هستم که « مهدی باکری» گمنام ترين شهيد اين جنگ است. 

بارها شده که شب ها برای مهدی و بچه های ديگر گريه کرده ام. نمي توانم فراموششان کنم. بيشتر از دوازده سال گذشته، ولي تعلق خاطری که به آنها دارم. خيلي بيشتر از تعلق خاطری است که به فرزندان خودم دارم. علاقه ی من به مهدی، حميد، بروجردی، باقری، خرازی، زين الدين، قابل مقايسه با تعلقم به خانواده ی خودم نيست.
در يک جمله بگويم که « مهدی روح من است و اين از کالبد من جدا نمي شود. من با مهدي زندگي مي کنم.» 

انتهای پیام/
کد مطلب : 10354