۱۳۸۸-۱۱-۳۰ ۲۲:۱۰:۰۹
اسماعیلی
سلام. آقا لطفا کاری فرهنگی برای مبارزه بد حجابی انجام دهید. ریشه خیلی از گرفتاری های از اینجا شروع میشود. کاهش جاذبه بین زن و شوهر. بالا رفتن سن ازدواج. عملکرد ضعیف ادارات. بی بند و باری و... میشود در بین پیام های بازرگانی تبلیغ فرهنگی کرد. انشالله شما پیگیری بفرمایید. یا علی
۱۳۸۸۰۵۰۱۰۵۲۳۱۳
Dear General Mohsen Rezaei
That's enough
If you really Love your Country, and our Islam. Please Do some thing.
Do not walk around yourself.
۱۳۸۸-۰۵-۰۱ ۱۵:۵۱:۲۲
سلام به مرد جنگ دیروز مرد سکوت امروز و مرد فردا
من فرزند شهيدي هستم که فرمانده اش شما بوده ای. من رای دهنده ای بوده ام که شما رائش بوده ای. من منتظر شکستن سکوتت مانده ام. سردار به دادمان برس
۱۳۸۸-۰۵-۰۱ ۱۴:۳۷:۵۶
زنده باد سردار جنگ
۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۵۹:۴۹
دلم آتيش مي گيره وقتي آنقدر سكوت مي كني.
بشكن بت شكني سكوتت را حاج محسن
من فرزند همان شهيدي هستم كه تو از آن خاطره داري.
به حرمت خون پدرم، بشكن سكوتت را .
۱۲۳۴
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
۱۶
چهارشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۰۶
نامه یکی از کاربران پس از اتهام افکنی غیرمسئولانه یک مقام؛
مجتبی جان! کجا بودی که تیرخورده حتی فریاد نمیکرد؟
مجتبی جان! کجا بودی که شیرمردان 17 ساله تیر می خوردند و فریاد نمی زدند. حالا تو تیر منافع سیاسی و جناحی ات را می اندازی و پشتش فریاد هم می زنی؟! ف
Share/Save/Bookmark
نامه وارده یکی از کاربران پایگاه اینترنتی دکتر محسن رضایی
پس از اتهام افکنی غیرمسئولانه مجتبی ذوالنوری (لینک خبر) :

هنوز دیدن بچه های قدیمی بزرگترین نعمت است برای کسی مثل من. در جریان انتخابات گفتند بچه ها توی سپاه امام علی کنار بیمارستان ابوذر اهواز جمعند. پرسیدم سخنران کیست؟ گفتند حاج آقا ذوالنور. نمی دانم چرا عادت کرده ام این طور مواقع حافظه ام را مرور کنم تا نام کسی را که می شنوم، در آن دیروزهای سخت حادثه جستجو کنم. بچه ها می گویند یا حافظه تو از کار افتاده یا نسل عوض شده چون هرچه میگردی، چیزی از این سخنران های چند سال اخیر پیدا نمی کنی. ولی من باز هم می گردم. بچه ها می گویند با این زیر و رو کردن اسم ها و کارنامه ها، خودت را اذیت می کنی. ولی من عادت کرده ام چهره شیرمردان دیروز و مستمعین امروز را از جلو چشمم بگذرانم. این بار هم گشتم، نبود. ولی گفتم می آیم؛ برای دیدن بچه های قدیمی.

رفتم. چند نفر از بچه ها را دیدم و بغلشان کردم. هم آن یکی را که پولدار بود و هم آن دیگری را که دنبال 600 هزار تومان پول دستی می گشت. یک گوشم هم به سخنران بود که فریاد می زد برای انتخابات و اینکه فقط فلانی باید رأی بیاورد وگرنه اسلام در خطر است. فریاد، فریاد، فریاد. لابلای صحبت هایش بود یا در پایانش، جمله ای گفت که مرا آتش زد؛ "اگر بچه های جنگ بخواهند به خاطر سابقه درخشان فرماندهی جنگ به ... رأی بدهند، از رأی فلانی کم می شود این خطرناک است". دنیا دور سرم چرخید.

سخنران همچنان فریاد می زد. فریاد، فریاد، فریاد. به دیروزها پرتاب شدم. غواصهای 17 ساله در تاریکی شب به رودخانه زده بودند. توی نیزارها دشمن به هر سایه ای، به هر تکانی شلیک می کرد. گلوله ای تن غواص را اگر می شکافت، حتی برای کمک خواستن از خودی ها فریاد نمی زد. خودش به دست خودش دهانش را پر از گل و لای و لجن می کرد؛ مبادا ناخواسته صدایی از گلویش خارج شود. مبادا جان بچه ها به خطر بیافتد. مبادا دشمن ردمان را بگیرد.

در دلم گفتم: مجتبی جان! کجا بودی که شیرمردان 17 ساله تیر می خوردند و فریاد نمی زدند. حالا تو تیر منافع سیاسی و جناحی ات را می اندازی و پشتش فریاد هم می زنی؟! فریاد نشان مردی نیست. آن هم در همایش هایی که حاضرانش نه برای شنیدن صحبت های دنیایی اهل سیاست و حزب بازی بلکه برای دیدن بچه های قدیمی آمده اند. درست است که نسل عوض شده ولی با خودت فکر کن اگر حتی یکی از آن "غواص های اروند عرفان و معرفت" در مجلس تو حضور داشته باشد، با فریادهای تو یاد چه چیز می افتد؟ مطمئناً یاد آن غواص شهید نمی افتد.

منبع: اختصاصی
 
کد مطلب : 8556