۱۳۸۹-۰۵-۱۲ ۱۸:۱۵:۴۶
م.م
متاسفانه آنهایی که امروز دیگران را متهم به زهر دادن میکنند در آن شرایط بحران در میدان جنگ وحتی در پشتیبانی جنگ هم نبودند
۱۳۸۹-۰۵-۱۰ ۱۳:۳۸:۵۰
بدون نام
متاسفم آقای رضايی كه شما غير منصفانه در مورد مديريت ميرحسين در زمان جنگ نظر داديد...
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
۲
سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۴۴
امام و پایان جنگ؛ رُستمانه یا ابراهیمی؟!
امام و پایان جنگ؛ رُستمانه یا ابراهیمی؟!
Share/Save/Bookmark
پایگاه تحلیلی وارثین در یادداشتی با عنوان "امام و پایان جنگ؛ رُستمانه یا ابراهیمی؟!" تحلیلی در خصوص پایان جنگ و پذیرش قطعنامه 598 از سوی امام خمینی (ره) ارائه کرده است که در ادامه متن کامل این یادداشت را ملاحظه می کنید:
اشاره: هر نوشته، محاکات نبردی است در درون نویسنده. اگر میدان نبرد آراسته باشد، نوشتاری پیراسته خواهیم داشت و چنانچه

نبرد از همه سو و نابرابر باشد، نوشتار پهرسته و بریده بریده خواهد بود. 

نوشتار حاضر، پیراسته نیست؛ محاکات نبردی نابرابر و از همه سوست که در ذهن نویسنده می گذرد و بیانی برای عمومیت و زمانی برای شمولیت نمی یابد. و اراده ای هم به سوی عمومیت و شمولیت ندارد. سخن متواضعانه ی یک سرباز وظیفه است که نصف روز را در پادگان ارتش و نصف دیگر را در جستجوی رزق و روزی با مردمانی غیرهمجنس خود به سر می برد و نوشتن را از یاد برده است. 

چندی است که چیزی نمی نویسم جز در پاسخ دوستی که پرسشی نو پرسیده یا تکرار سخنی سخته را خواسته باشد. از این رو این نوشتار شاید از قواعد منطق ارسطویی فارغ باشد. پس نمی توان و نباید ان را «مقاله» نامید؛ بیشتر شبیه یک نمایشنامه پست مدرن است و نظمش تابع توالی تصویرهای گریخته در ذهن نویسنده. حدیث نفس است. بخوانید و فراموش کنید! 

پیش از آنکه وارد سرای گفتگو شویم، کفش "سیاست" را از پای درآورید. کسی که موضوع پذیرش قطعناه ۵۹۸ را از زاویه رقابت محمود احمدی نژاد و محسن رضایی یا مناظره های قلمی رضایی و رفسنجانی می نگرد و از این حادثه تاریخی یک فهم سیاسی – جناحی دارد، با خواندن این نوشتار، دستاوردی نخواهد داشت. پس بهتر که نخواند! 

متن:
۱- در افسانه های بیشتر ملل جهان، داستان نبرد پسر و پدر آمده است؛ پدر و پسر خواسته یا ناخواسته، دانسته یا ندانسته رودرروی هم قرار می گیرند و یکی به دست دیگری کشته می شود. در اکثریت قریب به اتفاق افسانه های ملل جهان، نظیر افسانه اودیپ، "پسر" بر "پدر" پیروز می شود. اما در افسانه ایرانی نبرد رستم و سهراب، شاهد پیروزی پدر بر پسر هستیم؛ پسر کشته می شود. سنت ایرانی چگونه چنین تفاوت بزرگی را در خود پذیرفته و پرورده است؟
جلال آل احمد در سفرنامه امریکا به این موضوع (تفاوت آشکار سنت ایرانی با سنت غالب ملل جهان) اشاره می کند و می نویسد تا آنجا که تحقیق کردم در این ماجرا فقط ایرلند با ایران همداستان است!
اگر بخواهیم این موضوع را از نگاه "فروید متأخر" تحلیل کنیم باید گفت دلیل این تفاوت ایران و ایرلند با دیگر ملل جهان این است که در آنجا "غریزه زندگی" برتر است و اینجا "غریزه مرگ". در پسر، غریزه جنسی برترین است و در پدر میل به جاودانگی. 

۲- آنچه در افسانه رستم و سهراب ترسیم شده، گذر روانش شناختی جامعه ایرانی از یک تضاد بزرگ تاریخی است. سنت زروانی – میترایی (بنمایندگی رستم) برای مقابله با تهدید سنت نوپای زردشتی (بنمایندگی اسفندیار نوآئین) مجبور شد دنباله خود (فرزند رستم؛ سهراب) را قطع کند و به این ترتیب شیرازه فرهنگ ایرانی را به دست خود هدف قرار دهد. تراژدی قتل سهراب به دست پدر، گریه آور است؛ تصور کن یک چوپان برای عبور از یک شکاف خطرناک کوهستان مجبور شود کل گوسفندهایش را سر بریده و لاش ها را درون دره بیاندازد تا بتواند عبور کند. او از شکاف عبور می کند ولی دیگر شبان نیست؛ "شبان بی گوسفند"، در درون خود یک تضاد مفهومی را حمل می کند. از این رو در جهان بیرون از ذهن، مصداقی نمی یابد. جامعه ایرانی برای مقابله با زردشت (در میانه عمر دیکتاتوری فرهنگی، سیاسی، مذهبی ساسانی) مجبور شد بخش عمده نهادهای پویای اجتماعی خود را نابود کند. گوسفندها به کام دره های استبداد مذهبی فروریخته شد. شبان زنده ماند ولی دیگر "شبانی" نمی توانست! اینچنین بود که جامعه ایرانی سزاوار گریستن شد؛ به بهانه مرگ سهراب، از سکرات هول انتخاب ناگزیر خویشمرگی به گریه می افتیم. 

۳- در پذیرش قطعنامه ۵۹۸ ، تلقی عمومی-فرهنگی نظام ارزشی ذهن تک تک ایرانیان مقتضی ادامه جنگ بود. "پهلوانی" این بود. رُستمانه این بود. ولی ادامه، می توانست موجب قتل پسر (جمهوری اسلامی) به دست پدر (انقلاب اسلامی) شود. امام خمینی غرور رُستمانه نداشت؛ توکل و تسلیم و تقوای ابراهیمی البته داشت. کارد بر گلوی پسر نهاد و ... نبرید!! و خداوند آبروی او را خرید. اگر او در تیر ۶۷ آبرویش را به میدان آورد، خداوند در مرداد ۶۷ پیروزی را قرین سپاه او کرد تا سربلند از این آرمون قربان آبرو بیرون یاید. بین تیر و مرداد ۶۷ فاصله بزرگی است؛ فاصله ای به اندازه شیرینی پیروزی ابراهیم در آزمون قربان اسماعیل. 

۴- نام یک سلسله از شاهان فرانسه، بخاطر ویژگی شان در انتقال قدرت، ماندگار شد. در حیات خود تاج از سر بر می داشتند و بر سر فرزند می نهادند. شاه و کل کارگزاران و نزدیکانش کنار می رفتند و در قلعه ای در یک روستا زندگی می کردند؛ نه پدر به دنبال انکار و حذف پسر می رود و نه پسر به دنبال انکار سلطه و حذف سایه پدر است. دو شاه در یک اقلیم می زیند؛ یکی الهام بخش و دیگری درم بخش شهروندان و کارگزاران حکومت. 
در پایان جنگ ایران و عراق (در تیر و خرداد سال ۶۷) پدر از پهلوانی صرفنظر می کند؛ به دست خود تاج بر سر پسر می نهد و خود نیز به حیاتش ادامه می دهد. به این ترتیب عصر آرمان و عصر واقعیت (به گونه ای ناباورانه همزمان) ادامه می یابند. اگر چنین نمی شد، یکی از این دو عصر بی شک پایان می یافت؛ یکی دیگری را نابود می کرد. (احتمالاً پدر به رسم ایرانیان، پسر را به کام مرگ می فرستاد). 

۵- دو شاه در یک اقلیم؛ حدیث ایران پس از پایان جنگ است؛ دو منظومه ارزشی و دو کانون جاذبه احساس می شوند: واقعیت های جمهوری اسلامی (پسر) و آرمان های انقلاب اسلامی (پدر). از یک سو پسر درم بخش شهروندان و کارگزاران حکومت است و پدر الهام بخش.
این تضاد از فردای پذیرش قطعنامه و پایان جنگ با حکومت ایران بوده است؛ امام خمینی تلاش کرد این تضاد را به منبع انرژی پیشران جمهوری اسلامی تبدیل کند. دو جراحی ایشان در سالهای پایانی عمرشان در این راستا بود؛ ایجاد و تقویت ساختار رقابتی دوگانه (مجمع روحانیون مبارز و جامعه روحانیت مبارز) و ضابطه برون-حکومتی ارزشگذاری (گفتمان اسلام ناب با مؤلفه هایی نظیر جنگ فقر و غنا، مبارزه با مقدس مآبی، هسته های جهانی مقاومت) کاری که امام کرد، به خدمت گرفتن قدرت (واقعیت) توسط نیروی الهام بخش آرمان بود بدون سرکوب واقعیت یا رها کردن میدان؛ از طریق تعریف ضابطه های محتوایی فراتر از حکومت. این ضابطه ها یکسری شاخص های بیرونی قابل شناخت و همه فهم بودند که به نوعی شاقول عمومی برای نقد همگانی حکومت محسوب می شدند.
به این ترتیب امام خمینی تضاد را به بیرون از حکومت منتقل کرد. تأکید بر تقویت جایگاه مجلس شورای اسلامی در همین راستا بود. صحن مجلس حوضچه آرامش نیروهای متراکم پشت دریاچه سد عظیم جامعه شد. هم تنوع حفظ می شد هم تضادها به شیوه طبیعی حل می شد. 

۶- رستم و ابراهیم. دو اسطوره فراروی ما هستند؛ هر کدام حاکم بر سویی از ذهن ما. رُستمانه یا ابراهیمی؟ کدام را می پسندیم؟ بسیاری که به امام و تصمیم او و یارانش در پایان جنگ می تازند پیش از آنکه پیرو ابراهیم باشند، شیفته شهوت کور رستم اند؛ ناخودآگاه هرچند تظاهر به مرام ابراهیم می کنند. رستم و ابراهیم دو سوی ذهن ما ایستاده اند. نمی توان هر دو را زیست.


کد مطلب : 10681