۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۳۹:۱۲
آقای رضایی! بسیاری از جوانان ما با اعتماد به فرمان امام(ره) و مديريت شما به جبهه ها رفتند و جانشان را فدای اسلام و میهنمان کردند. آنچه از اوضاع امروز برمی آید، عده ای فرصت طلب که هیچگاه در هیچ آزمون تاریخی سربلند بیرون نیامدند، قصد حذف معتمدین ملت را دارند. ما به فرمان امام (ره) انقلاب کردیم، جان دادیم، مورد تعرض قرار گرفتیم که امروز عده ای اینگونه به مقدسات ما توهین کنند؟ شما اگر سکوت کنید و اجازه دهید این موج قدرت طلبان به سرمقصد برسند، جواب شهدا را چه میدهید؟ سردار عزیز شما همیشه بزرگترین آرزویتان را شهادت اعلام کردید. من با بغض گلو مینویسم: شما را به روح آن پدر بزرگوار ملت قسم میدهم، نگذارید تمام هستی ما را مقدسات ما را به تاراج ببرند. نگذارید سردار. خواهش میکنم منتشر کنید نظرم را. این خون دل ماست.
۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۳۵:۵۳
جناب آقامحسن!!! نميدانم، شايد از اول هم ارزشي نبودي و بچه هاي جنگ را فريب ميدادي! اما اگر هم بودي بايد بگويم، بيچاره خودت را خيلي مفت و ارزان فروختي! خسر الدنيا و الاخره
۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۳۱:۱۶
ماه پشت ابر نمی مونه
۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۲۸:۴۷
فيلم افسانه ي جومونگ تمام شده بود. بچه هاي 3 تا 6 ساله داخل كوچه با شمشيرهاي پلاستيكي محله را بهم ريخته بودند. اين هياهو مرا داخل كوچه كشاند. بچه ها سه گروه بودند.
1- گروهي سيد و پارچه ي سبزي در دست داشتند و شعارشان اين بود: لباس سبز مقدس، لايق هركسي نيست.
2- گروهي ديگر لباس محلي بختياري به تن داشتند و سوار بر تيكه چوبي اسب وار مي تاختند و مي گفتند: رضايي رضايي - تو هم جومونگ مايي.
3- گروهي ديگر كه شمشير در دست داشتند، به آن دو گروه حمله مي كردند و در اين بازي بچه گانه، دهها بچه زخمي شد.
نتيجه را شما پاسخ دهيد.
۱۳۸۸-۰۴-۳۱ ۱۵:۲۱:۴۱
سلام بر شیر بیشه های ادعا و عمل
برادرم! موضع اتخاذی ات برای حفظ اتحاد و همدلی ستودنی است.
مصلحت این نیست که دل من را که رایی به شما داده ام را شاد کنید. مصلحت، انتخاب راه و اتخاذ سیاستی است که به بقا و پایداری انقلابی بیانجامد که خون هزار هزار جوان در مقابل چشمان شما بر زمین ریخته تا انقلاب اسلامی ایران از دوران نهالی و جوانی خود را به دوران تثبیت برساند.
باز هم صبر كنو خدا اجر اين صبوري و سكوت را ميدهد. علی یارتان برادر
۱۲۳۴
ارسال اين مطلب به دوستان دريافت فايل مطلب نسخه قابل چاپ
۱۶
چهارشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۸ ساعت ۰۹:۰۶
نامه یکی از کاربران پس از اتهام افکنی غیرمسئولانه یک مقام؛
مجتبی جان! کجا بودی که تیرخورده حتی فریاد نمیکرد؟
مجتبی جان! کجا بودی که شیرمردان 17 ساله تیر می خوردند و فریاد نمی زدند. حالا تو تیر منافع سیاسی و جناحی ات را می اندازی و پشتش فریاد هم می زنی؟! ف
Share/Save/Bookmark
نامه وارده یکی از کاربران پایگاه اینترنتی دکتر محسن رضایی
پس از اتهام افکنی غیرمسئولانه مجتبی ذوالنوری (لینک خبر) :

هنوز دیدن بچه های قدیمی بزرگترین نعمت است برای کسی مثل من. در جریان انتخابات گفتند بچه ها توی سپاه امام علی کنار بیمارستان ابوذر اهواز جمعند. پرسیدم سخنران کیست؟ گفتند حاج آقا ذوالنور. نمی دانم چرا عادت کرده ام این طور مواقع حافظه ام را مرور کنم تا نام کسی را که می شنوم، در آن دیروزهای سخت حادثه جستجو کنم. بچه ها می گویند یا حافظه تو از کار افتاده یا نسل عوض شده چون هرچه میگردی، چیزی از این سخنران های چند سال اخیر پیدا نمی کنی. ولی من باز هم می گردم. بچه ها می گویند با این زیر و رو کردن اسم ها و کارنامه ها، خودت را اذیت می کنی. ولی من عادت کرده ام چهره شیرمردان دیروز و مستمعین امروز را از جلو چشمم بگذرانم. این بار هم گشتم، نبود. ولی گفتم می آیم؛ برای دیدن بچه های قدیمی.

رفتم. چند نفر از بچه ها را دیدم و بغلشان کردم. هم آن یکی را که پولدار بود و هم آن دیگری را که دنبال 600 هزار تومان پول دستی می گشت. یک گوشم هم به سخنران بود که فریاد می زد برای انتخابات و اینکه فقط فلانی باید رأی بیاورد وگرنه اسلام در خطر است. فریاد، فریاد، فریاد. لابلای صحبت هایش بود یا در پایانش، جمله ای گفت که مرا آتش زد؛ "اگر بچه های جنگ بخواهند به خاطر سابقه درخشان فرماندهی جنگ به ... رأی بدهند، از رأی فلانی کم می شود این خطرناک است". دنیا دور سرم چرخید.

سخنران همچنان فریاد می زد. فریاد، فریاد، فریاد. به دیروزها پرتاب شدم. غواصهای 17 ساله در تاریکی شب به رودخانه زده بودند. توی نیزارها دشمن به هر سایه ای، به هر تکانی شلیک می کرد. گلوله ای تن غواص را اگر می شکافت، حتی برای کمک خواستن از خودی ها فریاد نمی زد. خودش به دست خودش دهانش را پر از گل و لای و لجن می کرد؛ مبادا ناخواسته صدایی از گلویش خارج شود. مبادا جان بچه ها به خطر بیافتد. مبادا دشمن ردمان را بگیرد.

در دلم گفتم: مجتبی جان! کجا بودی که شیرمردان 17 ساله تیر می خوردند و فریاد نمی زدند. حالا تو تیر منافع سیاسی و جناحی ات را می اندازی و پشتش فریاد هم می زنی؟! فریاد نشان مردی نیست. آن هم در همایش هایی که حاضرانش نه برای شنیدن صحبت های دنیایی اهل سیاست و حزب بازی بلکه برای دیدن بچه های قدیمی آمده اند. درست است که نسل عوض شده ولی با خودت فکر کن اگر حتی یکی از آن "غواص های اروند عرفان و معرفت" در مجلس تو حضور داشته باشد، با فریادهای تو یاد چه چیز می افتد؟ مطمئناً یاد آن غواص شهید نمی افتد.

منبع: اختصاصی
 
کد مطلب : 8556